تبليغاتX
دریای غم فرزاد

توی لحظه هام عشق تو رو کم میارم

به دلم هزارو یک غم میارم

توی چشمات خودمو گم می کنم

آسمون دلمو نم می کنم

پر بارون میشم از دیدن تو

پر آرزو واسه چیدن تو

گر چه داشتنت برام خیالیه

بی تو اما زندگیم چه خالیه

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 14:26 توسط نوشین |


بنام دل که دلتنگ توست

 بنام لحظه ای که دل دلتنگت می شود

 بنام لحظات دلتنگی که پر از یاد توست

 بنام یاد خوشت که پر از شوق دیدار توست

گوشه ای تنها نشسته ام تو را نمی بینم

 ولی تو را در قلبم می شنوم

 زیرا هنوز دلم رهن عشق توست

fery miss you

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 16:33 توسط نوشین |


امتحان فردا

شاید این تقدیر من بود که بی تو بمیرم

 از غم غریبی تو لحظه  ای آروم نگیرم

 یا شاید خدا دلش خواست چشات ازم بگیره

 قطره های اشک چشام توی دریا سر بگیره

 سر نوشت من همین بود که چشام تو رو نبینه

 به خدا دیوونتم من آخر حرفام همینه

 آرزوم بود که ببینم حتی لحظه ای چشاتو

 یا که گوش کنم یه لحظه لحن پاک خنده هاتو

 آرزوم همیشه این بود که یه روز بیای سراغم

 تو بشی یه همدم خوب واسه قلب بی پناهم

 به خدا فقط می خواستم که توپیش من بمونی

 از تو عاشقای دنیا تو یکی واسم بمونی

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 14:50 توسط نوشین |


جای تو خیلی خالیه

دلم برات تنگ شده

دل من

بدون چشمات میمیره !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 3:59 توسط نوشین |


چه با شکوه آمدی به لحظه های سرد من

چه پرغرور میروی به جنگ دردهای من

چه عاشقانه میشود غزل در انتظار تو

چه بی بهانه میدود کلام من برای تو

 چه رازها که گفته ای به قلب بی قرار من

چه قصه ها شنیده ای بهار بی خزان من

 چه روزها که رفته ایم به جنگ درد و فاصله

چه روزها سپرده ایم به دست سرد خاطره

 چه لحظه ها نگاه تو بر نگاه من دوید

 چه عاشقانه دست من به دست گرم تو رسید

 چه آه ها کشیده ام برای بی تو بودنم

چه اشکها ریخته ام برای از تو گفتنم

بهار شد فکر من برای با تو ماندنم

 تمام شد شعر من فدای شعر خواندنت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 3:23 توسط نوشین |


 

روز مادر مبارک

نوشین

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:34 توسط نوشین |


توي  اين  شباي  بي حوصلگي ، خالي از تو ، خالي از دلخوشي ام

 وقتي نيستي تا به زخمام برسي،من پر از وسوسه ي خود كشي ام

 توي اين شبا كه بي حضور تو ، همه لحظه هاي من نفس بره

  يه  نفر  ميون  آيينه  داره  ،  نفساي  آخرم  رو  مي شمره

  وقتي نيستي نه ترانه با منه ، نه خودم با خود من هم نفسم

 اينه سرنوشت من بدون تو  ،  نمياي و من به آخر مي رسم

  وقتي نيستي واژه ي سياه مرگ ، حك ميشه رو همه خطاي تنم

  نيستي  و  نمي دوني  بدون تو  ،  آخرين  سطر  نفس  كشيدنم

 تو يكي از اين شبا بوسه ي تيغ ، رو لب رگاي دستم مي شينه

  مرگ  من  بدون تو سر مي رسه  ،  مي دونم  آخر  قصه همينه

 وقتي نيستي نه ترانه با منه ، نه خودم با خود من هم نفسم

 اينه سرنوشت من بدون تو  ،  نمياي و من به آخر مي رسم

 دریای غم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:21 توسط نوشین |


زهر شيرين

بگويند با دل پژمرده ي من


چرا اين گونه بي تابي دختر جان


هواي زندگي با تو ندارد


سر سازش کند اي راهي جان

 
دل از دلدار برچين بگذر از هوايش

 
نکن آشفته تر قلب بي ريايت

 
چرا عاشق بسوزي اي بهارم


به فکر زندگي باش اي جهانم


دلت را با خدايت آشنا کن


به او گو اين همه آشفتگي را


ولي گويم که گفتم من همه چيز

 
به ناز و مهر و بي تابي و بي چيز

 
به هر وقت از مناجات شبانه

 
برفت و من نديدم عاشقانه


دل آن مظهر دلبستگي ها

 
نسيم و مهر زيباي شبانه


«بسي گفتند:


دل از عشق برگير

 
که نيرنگ است و افسون است و جادوست»


ولي من مي توانم که نباشم


به پيش اين دل بي مهر و افسون؟

 
چگونه تو کني بر من قضاوت


که هر روزم به مثل تازيانه است


که بر صورت زند اين تازيانه


نگيرم من به يک لحظه بهانه

 
بزن با آن نگاه بي وفايت


به ژرفاي دل اين بي بهانه

 
نگويم زتو هيچ زشتي


که هر چه باشي تو بهشتي


به پيش من تويي آن بهشت جاودانه


که از دوري تو در دوزخ ام اي بي بهانه


چه زيبا گويد آن شعر شبانه:


« تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق


که نامي خوش تر از اينت ندانم»


براستي اين چنين باشد که دادي


جام مملو از زهر شيرين به دستم


بهاربيست                   www.bahar-20.comبخوردم تا که ميرم عاشقانه، عاشقانه بهاربيست                   www.bahar-20.com


+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 19:2 توسط نوشین |


 
ای خدا اين وصل را هجران مكن
 
سر خوشان عشق را نالان مكن
 
چون خران بر شاخ و برگ دل مزن
 
خلق را مسكين و سر گردان مكن
 
باغ جان را تازه و سر سبز دار
 
قصد اين مستان و اين بستان مكن
 
جمع و شمع خويش را بر هم مزن
 
دشمنان را دور كن شادان مكن
 
 كعبه اقبال اين حلقه است و بس
 
كعبه اميد را ويران مكن
 
نيست در عالم زهجران تلخ تر
 
هر چه خواهی كن ليكن آن مكن
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 5:14 توسط نوشین |


دلــــم مـيـگـيــره از هـــواي ابــــري

 مـيـام مـيـشـيـنـم بـغـل يـه قـبــري

يهو دلـم از همـه چـي سيـر ميشه

 اشکام از اين چشما سرازير ميشه

دسـت خـودم نـيـسـت غـم خـزونـه

 مـيـخـوام کـه لااقـل دلــت بــدونـــه

مـونـده ازت بــرام يـــه يـــادگـــــاري

 گريـه و بغض ، غـربـت و بي قـراري

گــــفـــتـــه بــــــودي ولـــي نـــــــه

 نـگـفـتـه بــودي مـنـو جـــا مـيـذاري

غــمــگـيــن تــــــر از غــــــروبـــــــم

 عــــاشــــق تـــــــــر از ســــتـــــاره

عـکــسـت بــــه غــيــــر حــســـرت

 هــــيــــچـــي واســــــم نــــــــداره
 
دردم يــــکــي دوتـــــــا نـــيــســـت

 مـــن بـــي تـــــــــو مـــشـــق دردم

دســـــت خـــــــودم اگـــــــر بــــــود

 بـــعـــد از تــــــو دق مــيــکــــــــردم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 1:46 توسط نوشین |


فراموشی به این اسونیا نیست

امید من دلم از تو جدا نیست

می خوانم تو یاد من عشق بمیره

ولی از قلب من مهرت رها نیست

دارم اتیش میگیرم از جدایی

ولی هیشکی به فکر قلب ما نیست

خدایا پس میون این همه دل

چرا حتی یکی شون باوفا نیست

همه دنیا می دونن این حدیثو

که ارامش برای عاشقانیست

کلاغ پر

 گنجیشک پر

نوشین پر...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 14:10 توسط نوشین |


شب که هواي تو مي ياد نمي دونم چيکار کنم

تو اين همه غريبگي دادبزنم داد نزنم

بکي بگم حرف دلو شبو چطور سحر کنم

روبکنم به آسمون ستاره رو خبر کنم

تموم لحظه هاي من هواي با تو بودنه

زمزمه ي شباي من هميشه از تو خوندنه

خداي من بگو چرا قصه من تموم نشد

به لطف تو تو اين شبها عمر منم حروم نشد

اين قصة هميشگي غَمه منو دلبستگی

قصه تکرار شبها حالا بايد بِکي بگي

حالا بايد بکي بگي قصه اين تنهايي رو

شب و سکوت و خاطره تب و غم و جدايي رو

شب که هواي تو مي ياد نمي دونم چيکار کنم

تو اين همه غريبگي دادبزنم داد نزنم

بکي بگم حرف دلو شبو چطور سحر کنم

روبکنم به آسمون ستاره رو خبر کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 14:3 توسط نوشین |



آغوشتو به غير من به روي هيشکي وا نکن

منو از اين دلخوشيا ، آرامشم ! جدا نکن

من براي با تو بودن پر عشق و خواهشم 

 واسه بودنه کنارت تو بگو، به هر کجا پر مي کشم

منو توي آغوشت بگير آغوش تو مقدسه

بوسيدنت براي من تولد يک نفسه

چشماي مهربون تو منو به آتيش مي کشه

نوازش دستاي تو عادته ترکم نمي شه

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار 

 به پاي عشق من بمون ، هيچ کسو جاي من نيار

مهر لباتو روي تن و روي لب کسي نزن 

 فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 13:3 توسط نوشین |


امشب هجرت برگی از شاخه مرا تکان داد

ودیدم سینه آب در حسرت عکس یک باغ می سوزد

ناگهان عکس عشق افتاد در آب های رفاقت

ودر خلوت شب مثل یک خواب رعنا نشست

آرام زمزمه کردم زمزمه ی عشقم راکه می گفت:

((کوچه ها می ماند و من و تو می گذریم))
 

 

 فرزاد فراموشم نکن

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 2:41 توسط نوشین |


کاش درد جدایی ساده بود

يکي بود و يکي نبود

 اوني که بود تو بودي و اوني که نبود من بودم

  يکي داشت و يکي نداشت

 اوني که داشت تو بودي اوني که تو رو

  نداشت من بود م !

  يکي خواست و يکي نخواست

 اوني که خواست تو بودي و اوني که

 بي تو بودن رو نخواست، من بودم !

 يکي آورد و يکي نياورد

 اوني که آورد تو بودي و اوني که که جز تو

 به هيچ کس ايمان نياورد من بودم !

  يکي بود و يکي نبود

 اوني که بود تو بودي اوني که دل به تو باخت

  من بودم !

  يکي گفت و يکي نگفت

 اوني که گفت تو بودي و اوني که دوست دارم

 رو به هيچ کس جز تو نگفت من بودم !

  يکي ماند و يکي نماند 

اوني که ماند تو بودي و اوني که بدون تو

  نمي تونست بمونه من بودم !

  يکي رفت و يکي نرفت  

 اوني که رفت تو بودي و اوني که به خاطر

  تو، تو قلب هيچ کس نرفت من بودم !

  يکي رسيد و يکي نرسيد 

 اوني که رسيد تو بودي و اوني که مثل

  کلاغ ها، هنوز به مقصد نرسيده منم ...! ! !

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 2:38 توسط نوشین |


 
 
 
تولدت مبارك



 

روز تولد تو ستاره ها آبي ميشن

 

پرنده ها شعر مي خونن با گلا هم بازي مي شن

 

روز تولد تو زمين پراز شادي مي شه

 

ستاره ها نور مي پاشن رودخونه مهتابي مي شه

 

روزتولد تو ميام كنارت مي شينم

 

از گلشن پاك چشات سبد سبد گل مي چينم

 

روز تولد تو پرنده ها جون مي گيرن

 

از قفس آزاد مي شن و با نگات آروم مي گيرن

 

روزتولد تو درختچه ها گل مي كنن

 

واسه گذشتن از چشات برگاشونو پل مي كنن

 

روز تولد تو خيابونا خاكي مي شن

 

چشات رو آينه ي دلم مي مونن‌ حكاكي مي شن

 

روز تولد تو پرستوها ميان خونه

 

تودنيا هيچكي مثل من قدر تورو نمي دونه

 

روزتولد تو فرشته ها بال مي گيرن

 

اگه نموني پيششون از دوريه تو مي ميرن

 

روز تولد تو نسيم عاشقونه هاست

 

تو نيستي و بدون تو دلم پراز بهونه هاست

 

روز تولد تو پراز عشق و حرارت

 

مي خوام بگم گل من: تولدت مبارك

 


 

هر سال روز تولدت،از آسمان برایت گل رُز می چینم

 

و در گلدان یادت می گذارم.

 

با گلبرگ های انتظارم شمع می سازم

 

از اشک های گرم شمع،ترانه ی ((دوستت دارم))می سازم

 

و زیر لب برای خوشبختی دلت دعا میکنم!

 

حسرت دیدن نگاهت،

 

در شب تولدت،سخت ترین درد دنیا ست،

 

که بر قلبم نشسته.

 

ولی حس می کنم،دلم در حسرت نگاهی از توست

 

که برای کس دیگری نمی خندد و بیقرارش نیست.

 

شاید امسال برای تولدت از آسمان پروانه چیدم!

 

 

 

 

در ذهن نیافرینمت میمیرم

از شاخه گل نچینمت میمیرم

 ای عادت چشمهای بی حوصله ام

 یك روز اگر نبینمت میمیرم

خيلي دوستت دارم عزيز دلم

دوستت دارم را كجا بنویسم كه ماندگار باشد؟

 

روى تن شبنم،اگراز شاخه چكید .چی؟

 

روى لبخندگلبرگ، با زمستان چه كنم؟

 

روى بسترساحل،پس چگونه جلوي رقص موج را بگیرم؟

 

پس بهتر آنست كه در لحظه لحظه دلتنگى هایم دوستت دارم را

 

زمزمه كنم چرا که همیشه دلتنگ توأم ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 17:7 توسط نوشین |


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

 

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

 

باغ صد خاطره خندید

 

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

 

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

 

من همه محو تماشای نگاهت

 

شب و صحرا و گل و سنگ

 

همه دلداده به آواز شباهنگ

 

یادم آید تو به من گفتی :

 

از این عشق حذز کن!

 

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

 

آب آیینه عشق گذران است

 

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

 

باش فردا که دلت باد گران است!

 

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

 

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

 

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

 

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

 

چون کبوتر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدی

 

من نه رمیدم نه گسستم

 

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

 

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

 

"حذر از عشق؟" ندانم

 

نتوانم

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

 

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....

 

اشک در چشم تو لرزید

 

ماه بر عشق تو خندید

 

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

 

پای در دامن اندوه کشیم

 

نگسستم نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

 

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

 

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....

 

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 2:30 توسط نوشین |