یا رب

این زمان یا رب ! مه محمل نشین من کجاست؟
آرزو بخش دل اندوهگین من کجاست؟
جانم از غم بر لب آمد، آه ازین غم چون کنم؟
باعث خوشحالی جان غمگین من کجاست؟
ای صبا! یاری نما ، اشک نیاز من ببین
رنجه شو، بنگر که یار نازنین من کجاست؟
دور از آن آشوب جان و دل ، دگر صبرم نماند
آفت صبر و دل و آشوب دین من کجاست؟
محنت اندوه هجران کشت چون «وحشی» مرا
مایه عیش دل اندوهگین من کجاست؟

کجا رفتی که دلتنگم برایت
برای لحظه ای از خنده هایت
به دریای نگاهم ساحلی نیست
که جامانده برایم رد پایت
وامشب....در کنارقاب خالی
دلم را می کشانم در هوایت
کجا هستی دلم تنگ است برایت
برای تو برای شانه هایت....؟



گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد
تو ميروي و آينه پر ميشود از بي كسي
از من سفر ميكني و به مرگ قصه ميرسي
ببين كه آب ميشود قطره به قطره قلب من
مرگ من و قصه ماست فاجعه جدا شدن
گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد
تو ميروي و جان من گور ترنم ميشود
خورشيدكي كه داشتم در شب من گم ميشود
چيزي نگو به آينه با رازقي حرفي نزن
براي بار آخرين تنها نگاهي كن به من
گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد


دلی دارم پرازدردوپرازغم
نمی دانم غم دل کی مشودکم
شکایت میکنم ازغم چومجنون
دلی دارم پرازدردوپرازخون
غم عشقی که بیچاره کنددل
دل ماهمچوکشتی مانده درگل
بهاری بودم وخوشحالوخندان
ولی افسوس غم افتادبرجان
شب وروزم گذشته ازحکایت
دگرچیزی نمانده جزشکایت
همه ازدردغم نالان وبی هوش
وجودمن زغم گشته فراموش
کلام آخرم ای دوست این است
که تاغم هست دنیایم چنین است
به هم نمی رسیم

تو لحظه های زردم، تو غمِ دلواپسیم
حتی وقتی که تو گفتی ، هر دوی ما بی کسیم
چه کنارم بودی و چه رفته بودی راهِ دور
تو تمومِ بی قراریا ، توی هم نفسیم
حتی وقتی به زبون اومدی و گفتی ببین
مادوتا ، تا آخرش برای همدیگه بسیم
یه چیزی بهم می گفت تو مثِ معبد می مونی
ما یه جور برای همدیگه فقط مقدسیم
اومدم یه شب کنارِ پنجره با کلی بغض
هم سپردم به ستاره ، هم سپردم به نسیم
که بِرید یه جوری به مردمِ این دنیا بگید
مادوتا دیوونه ایم ، اما به هم نمی رسیم

ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم
هر جا که پا می ذارم تورواونجا می بینم
یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود
قصه ئ غربت تو قدصد تا قصه بود
یاد تو هر جا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش می زنه
تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد
گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرد
حالا اون دستا کجاست اون دوتا دستای خوب
چرا بی صدا شده لب قصه های خوب
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا پشت یک پنجره موند
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار ازاون بالاها گریه هامو ندیده
یاد تو هرجا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش می زنه

چگونه شکایت نکنم از دوری یار
نمانده دگر یک ذره به دل ارامو قرار
چگونه مگر بر درگه تو یارب گنهم
که اشکهای من بارد شب وروز چون ابر بهار
خدایا مگر سنگ صبورم
که از شهر واز یارم به دورم
بگو یارب بگو بامن که این جدایی سر میاد
از یار من خبر میاد
کی این جدایی سر میاد
شب میره و سحر میاد
چه پر پر شد گلگزار دلمو روزگار من
نمیروید غنچه های امید در بهار من
خدایا چه شبها به حال تمنا دعا کردم
زه درد جدایی به درگه تو گریه ها کردم
بگو یارب که این جدایی سر میاد
از یار من خبر میاد


