تبليغاتX
دریای غم فرزاد

هرگزاز یاد من نخواهی رفت

آهای تویی که چشمات به روی دنیا بسته است

اون که بی تو این دل از دنیا سیرو خسته است

قرار نبود که حالا مرگ لبتو ببوسه

یا اینکه جسم پاکت به زیر خاک بپوسه

یادم میاد که فردا گفتی بکن حلالم

وقتی دارم می میرم راحت باشه خیالم

رفتی چشمای خیس و به گریه هات سپردم

کاشکی نو زنده بودی به جای تو می مُردم

قصه رفتن تو من باورم نمیشه

چشمای قشنگ و بستی واسه همیشه

دلم می خواهد بخوابم  رو  سنگ اون مزارت

یاکه یه روز بمیرم منم بیام کنارت

یادم میاد که فردا گفتی بکن حلالم

وقتی دارم می میرم راحت باشه خیالم

رفتی چشمای خیس و به گریه هات سپردم

کاشکی تو زنده بودی به جای تو می مُردم

به جای تو می مُردم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 12:11 توسط نوشین |


عشق من فرزاد

 عشق من به تو ماه و سال ندارد

عشق من به تو لحظه پایان ندارد

من در کدام فصل عشقت را یافتم

عشق ابدی فصل و نشانی ندارد

من نا خواسته درگیر عشقت شدم

عشق من به تو خستگی ندارد

دل از من بردی، بی دلیل درگیرم

عشقم را دریاب ، سختی ندارد

من از نگاهت دانستم کار دلم تمام است

عشق من به تو دلیل، بهانه ندارد

من بی اراده ،بی گمان عاشقت شدم

درعشق من به تو، دیگری جا ندارد

من ناخواسته به یادتم،فراموشی ندارم

عشق من به توشمارش معکوس ندارد

من به پایت خواهم نشست،دریاب حالم را

عشق من به تو دلتنگی دارد،پشیمانی ندارد

من لحظه شمار دیدار توام،گناه ندارم

عشق من به تو وصال است،چاره ندارد

ترسم از آنست حسم به تو غلط باشد

در عشق من ترس و گمان راه ندارد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 19:59 توسط نوشین |



عسلم بی تو شکستم *عسلم بی تو بریدم

از ته دل تورو خواستم* به تو هرگز نرسیدم

 

تو هنوز برام عزیزی* من هنوز برات میمیرم

آرزومه تا یه روزی *بشه دستاتو بگیرم

 

 بزار خوابتو ببینم *وقتی عاشق سکوتم

چرا باورت نمیشه* تو نبودی من نبودم

 

تو نفس نفس صدامی*  تو عزیز لحظه هامی 

منو از گریه نترسون* تو خودت بغض صدامی

 

  تو بهونه میگرفتی *من برات گریه میکردم

چرا دیدی گریه هامو* آخه من برمیگردم 

 

تو هنوز برام عزیزی * من هنوز برات میمیرم

آرزو مه تا یه روزی* بشه دستاتو بگیرم

 

بزار خوابتو ببینم *وقتی عاشق سکوتم

چرا باورت نمیشه*تو نبودی من نبودم

 

       

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 16:16 توسط نوشین |


بي نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت

بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت

 بي تو اي شوق غزل‌آلوده‌ي شبهاي من

 لحظه‌اي حتي دلم با من هم‌آوايي نداشت

 آنقدر خوبي که در چشمان تو گم مي‌شوم

 کاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!

  اين منم پنهانترين افسانه‌ي شبهاي تو

 آنکه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت

 در گريز از خلوت شبهاي بي‌پايان خود

 بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 16:14 توسط نوشین |


خوب من صبر و قرارم مال تو

یک سبد پروانه و گل مال تو

گریه های سرد من مال خودم

خنده های چون بهارم مال تو

در میان خرمن  دلـــــواپسی

لحظه های انتظارم مال تو

ای پرستو در دلم چرخی بزن

سایه بان شاخسارم مال تو

نو بهار مهربانی جلوه کن

ابر چشم اشک بارم مال تو

در حساب جاری عمرم دگر

هر چه باشد اعتبارم مال تو

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 23:48 توسط نوشین |


 
امشب همه چیز رو به راه است

همه چیز آرام.....آرام ... باورت می شود ؟
 
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن..
.
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
 
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....!
 
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

"فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت ...
 
 
 
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 0:57 توسط نوشین |


فرزاد دلتنگتم

دور از تو در این شهر مرا هم نفسی نیست

فریاد کنم از دل و فریاد رسی نیست

مارا نفس از هجر به سر آمد و مردم

گویند که این عشق تو هم جز هوسی نیست

ای آه بسوزان به شرر سینه ما را

کین سینه برای دل ما جز قفسی نیست

گفتم به دل از همهمه در سینه چه غوغاست ؟؟

گفتا که در این خانه بجز یار کسی نیست

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 1:4 توسط نوشین |


نزدیک می شوی به من

فرسنگها درمن فرو می روی 

در من خانه می کنی

در من حضور می یابی

لحظه به لحظه

هرجا و هر کجا

توی انگشتهایم جاری می شوی

سطرسطرخاطراتم را می نگاری

روی لبم می نشینی

خنده می شوی

حرف می شوی

دلم که می گیر د

ازچشمهایم می باری

کیستی؟

کیستی تو ؟

کیستی تو که این همه

در من می تابی

بی آنکه کاسته شوی

بی آنکه غروب کرده باشی

کیستی؟

کیستی تو که این همه

سزاوار حرفهای عاشقانه ای

کیستی تو که دیدنت زندگی

رفتنت مرگ است

در من بمان

از هنوز تا همیشه

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 14:6 توسط نوشین |


 

چشمانم برای تو ...دیگر نمی خواهم جایی را ببینم جز صورت تو


دستانم برای تو.....دستانی که نمی توانند تورا لمس کنند نمی خواهم


اشکانم برای تو.... چون نمی خواهم برای دیگری جاری شوند


قلبم برای تو.... چون تمام تپش هایش برای تو بودو بس


جسمم برای خاک.... چون از آن متولد شدم و به آن باز خواهم گشت


گفته هایم برای تو... چون فقط برای تو گفتم


نوشته های برای تو چون فقط برای تو نوشتم


عشقم برای تو.... چون دیگه نمیخوام عاشق کسی باشم


خاطراتم را خواهم برد.... و دیگر چیزی از من در این دنیا نخواهد ماند


و دیگر چیزی ندارم که به کسی ببخشم ...


دوستت خواهم داشت ... با چشمان خیس ..باقلبی پر از آرزوهای

 

 بر باد رفته ...با دستانی لرزان برایت تا وقتی هستم می نویسم

 

دوستت دارم...

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 13:51 توسط نوشین |


عکس تو همیشه اینجاست

عکس تو همیشه اینجاست ..که نده دوریت عذابم!


بشمرم چند تا ستاره ؟؟ که ببینمت تو خوابم ؟؟


بیا با من قدم بزن !تو کوچه ی درده دلام


می شکنه تنهایی من با یه تبسم ، یه سلام


پائیز می یاد از اشک تو واسه خودش غم می یاره


بهار پیش رنگ چشات ، قشنگیشو کم می یاره


کی از تو مهربونتره وقتی غریب و بی کسم ؟


با شوق حس عطر تو تازه می شه هر نفسم


عشق من و پیدا بکن از نامه های گمشده


شاید بفهمی این دلم از خود چرا بی خود شده


عکس تو همیشه اینجاست ..که نده دوریت عذابم!


بشمرم چند تا ستاره ؟؟ که ببینمت تو خوابم ؟؟

تو رفتی رد پایت در دلم ماند


شکوه خنده هایت در دلم ماند


دلم را با نگاهت خوش کرده بودم


غروب ماجرایت در دلم ماند 


شریک درد هایم بودی  اما


غم بی انتهایت در دلم ماند


هزار و یک شبم چون باد بگذشت


طنین قصه هایت در دلم ماند


سپردی سرنوشتم را به پاییز


بهار با صفایت در دلم ماند


باهمه ی سکوت ساده ی من


سفر کردی صدایت در دلم ماند


و حالا مثل یک رویای برفی


تو رفتی رد پایت در دلم ماند 
 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:51 توسط نوشین |


 

برگرد كه جاي خالي آزارم ميده

برگرد بي تو بغض فضا وا نمي شود

يک شاخه ياس عاطفه پيدا نمي شود

در صفحه دلم تو نوشتي صبور باش

قلبم غبار دارد و معنا نمي شود

بي تو شکست و پنجره رو به آسمان

غم در حريم آبي دل جا نمي شود

درياي تو پناه نگاه شکسته است

هر دل که مثل قلب تو دريا نمي شود

مي خواستم بچينم از آن سوي دل گلي

اما بدون تو که گلي وا نميشود

درديست انتظار که درمان آن تويي

اين درد تلخ بي تو مداوا نمي شود

زيباترين گلي که پسنديده ام تويي

گل مثل چشمهاي تو زيبا نمي شود

بي تو شکسته شد غزل آشناييم

اين رسم مهرباني دنيا نمي شود

گفتي صبور باش و به آينده بنگر

پروانه که صبور و شکيبا نمي شود

شبنم گل نگاه مرا باز شسته است

دل در کنار ياد تو تنها نمي شود

گلدان ياس بي تو شکست و غريب شد

گلدان بدون عشق شکوفا نمي شود

باران کوير روح مرا مي برد به اوج

اما دلم بدون تو شيدا نمي شود

رفتي و بي تو نام شکفتن غريب شد

ديگر طلوع مهر هويدا نمي شود

روياي من هميشه به ياد تو سبز بود

رفتي و حرفي از غم رويا نمي شود

رفتي و دل ميان گلستان غريب ماند

ديگر بهار محو تماشا نمي شود

يک قاصدک کنار من آمد کمي نشست

گفتم که صبح اين شب يلدا نمي شود

دل هاي منتظر همه تقديم چشم تو

امروز بي حضور تو فردا نمي شود

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:25 توسط نوشین |


صبر کن شب را چهره کنیم با عشق بعد برو

دل را پر کنیم از دیده هم با عشق بعد برو

بی توو گریه تو بغض مرا هم مشکند

بگذار منم گریه کنم با عشق تو بعد برو

عشق تو در آغاز بود. بی ثمر آه ...

منتظره لحظه بارانی ام بگذار ببارد بعد برو

یک بار ندیدم لبخندی از تو به الهامی

صبر کن گریه ام به زنجیر شود بعد برو

این روزها سخت گرفته دل نومید من

صبر کن چشمان سو شده ام کور شود بعد برو

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:24 توسط نوشین |



باور نداشتم که روزی منو تنها ميذاره

 

دلم واسش يه ذره شده، امشب دلم بی قرار

 

لعنت به تو اي دست سرد روزگار

 

حالا فقط من موندم و اين چشاي مثل ابر بهار

 

هرچي به من بگي ، واست همون مي شم

 

فقط يه بار ديگه بيا بزار با نفسات نفس بکشم

 

اي دل صبور و بي کس ونرم

 

اون نمياد ديگه ، شدی بی یارو همدم

 

حالا من موندم و همين دوتا چشم گريون

 

موندم تو اين کوچه ها آس وپاس و حيرون

 

حالا من موندم و تو ، شب بي ستاره

 

من و تو خاطره ها ، اشک ها موندگاره

امشب  تمام  خويش  را از غصه  پرپر ميكنم 

 

گلدان  زرد  ياد   را با تو  معطر ميكنم

 

 تو رفته اي و رفتنت  يك  اتفاق  ساده  نيست

 

ناچار اين پرواز را اين بار باور ميكنم 

 

يك عهد  بستم با  خودم وقتي  بيايي  پيش  من

 

  به  احترام رجعتت من يك  ناز كمتر مي كنم 

 

يك شب  اگر گفتي  برو  ديگر ز دستت  خسته ام

 

  آن  شب براي  خلوتت يك فكر ديگر ميكنم 

 

صحن  نگاهت را به روي اشتياقم باز كن

 

  من  هم  ضريح عشق را غرق كبوتر ميكنم

 

شعريست  باغ  چشم  تو غرق سكوت و آرزو

 

  يك روز من اين  شعر را تا آخر از بر ميكنم

 

گر چه  شكستي عهد را مثل غرور ترد من

 

  اما چنان  ديوانه ام  كه با  غمت سر ميكنم

 

زيبا خدا  پشت و پناه چشمهاي عاشقت

 

با اشك و تكرار و دعا  راه تو را تر ميكنم

  

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:16 توسط نوشین |


بگو با من چرا تا کی نمی بینم تو را ای ماه

اگربودي دلم غمگين نمي شد


سرانجام دل من اين نمي شد


بهارم رنگ وبوي تازه اي داشت


بدون پونه ونسرين نمي شد


تمام لحظه هاي انتظارم


اسيرچينه وپرچين نمي شد


به زير آسمان آبي عشق


شبم بي ماه وبي پروين نمي شد


دريغا،گرنبودم مست عشقت


سرانجام دل من اين نمي شد

 Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:14 توسط نوشین |


فراموشم مكن

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن

با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن

زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن

زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن

مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت

از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن

 دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار

اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن

چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش

همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن

اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 11:46 توسط نوشین |


 

منم سرگشته‌ی حیرانت ای دوست

 کنم یک باره جان قربانت ای دوست

 تنـــی نـــاسـاز  شـوق وصـل کـویت

 دهم سر بر سـر پیمانت ای دوست

 دلــی دارم در آتــش خـــانه کــــرده

 میـــان شعـــله هـــا کـاشانه کـرده

 دلـــی دارم که از شــــوق وصـــالـت

 وجـــودم را ز غـــم ویـــــرانه کــرده

 مـــن آن آواره‌ی بشــکسـته حــالـم

 ز هجـــرانت بـــتـــــا رو  بـــــر زوالـم

 منــم آن مـــرغ ســـرگــردان و تنهـا

 پریشــان گشته شد یکبـــاره حـالم

 سـحـر ســـر بـــر سـرسجاده کردم

 دعــــایی بهــــر آن دلـداده کـــــردم

 زحسرت ساغر چشمانم ‌ای دوست

 لبـــانت یکســـره از بــــاده کــــردم

 دلا تــا کـــی اسیـــر یـــاد یـــــــاری

 ز هجــــر یــــار تـــا کــی داغـــداری

 بگــو تـــاکــی ز شــوق روی لیـــلی

 چـــو مجنـــون پـــریشــان روزگـاری

 پـــریشـــانم پــریشـــان روزگــــــارم

 مــن آن ســرگشته ی هجــر نگارم

 کنــــون عمـــریست بـا امید وصـلت

 درون سینـــه آســـــایــش نــــدارم

 ز هجـــرت روز و شـب فــریـــاد دارم

 ز بیدادت دلـــی نـــــاشــــــاد دارم

 درون کوهــســـار سیـنـه ی خــــود

 هـــزاران کشـــته چـون فـرهاد دارم

 چـــــرا ای نــــازنیــنم بـــی وفـــایی

 دمـــا دم بــــا دل مـــن در جفــایـی

 چــــرا آشـفــته کــــردی روزگــــــارم

عـــزیــزم دارد این دل هـــم خدایی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 11:46 توسط نوشین |


گريه نکن عزيزکم فداي برق اون چشمات

چي شده باز که اشک غم جاري شده تو خنده هات

من به فداي هق هقت اين جوري داغونم نکن

با خنده هات عاشق شدم با گريه ويرونم نکن

مرواري هاي اشکتو راحت نريزشون رو خاک

اشکت خيلي مقدسه مثل يه رود زلال و پاک

ببين با گريه هاي تو دلم چه آسون مي گيره

گريه رو بس کن گلکم دل ديگه داره مي ميره

فداي تو با گريه هات اين دل و ديوونه نکن

دلم با خنده ت سرپاست قصرشو ويرونه نکن

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 14:12 توسط نوشین |


دوست دارم فرزاد

دیوونتم عشقم 

شريك عشق تو شدن

يعني همنفس شعر و ترانه شدن

يعني چون ابري تيره به دريا زدن وديوانه شدن

شريك عشق تو شدن

يعني عاشقي به سان يك مجنون

يعني قطره باراني در دل كوير جاري شدن

شريك عشق تو شدن

يعني ديوانه وار عاشق شدن

زدن به كوه و بيابان و سرمست لحظه اي ديدار تو شدن

شريك عشق تو شدن يعني چون ماهي به دريا رها شدن

به ديدن مهتاب شب رفتن

و براي لحظه اي ستاره شدن

شريك عشق تو شدن يعني چون ابري بهاري در آسمان خروشان شدن

همسفر كبوترهاي عاشق و براي عمري مبتلا به عشق شدن ...

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 23:54 توسط نوشین |


گل من با قلبی خسته از تو و عشقت می خونم

تا بدونی من همیشه عاشق چشمات می مونم

تو همیشه خوب و پاکی مثل آینه مثل بارون

اما من یه برگ زردی خشک شده تو باد ِ خزون

می دونم باور نداری که من عاشق تو هستم

اما باور کن عزیزم که به پای تو نشستم

اگه دوست داشتن گناهه یا که عاشقی جنونه

منم عاشق گنه کار منم لیـــــــــــلای زمونه

تو همیشه صاف و روشن مثل قبله ی نمازی

من ولی سردم و خاموش تو برام مثل یه رازی

عاشقتم نفس ؛ دیوونتم وجودم ..کی میخوای باور کنی گلم ؟! 

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 23:50 توسط نوشین |


 به من بگو

تا کی باید چشم به راهت بشینم

به من بگو تا کی باید به نبودنت عادت کنم

به من بگو چطور میشه تو رو فراموش کرد

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 0:42 توسط نوشین |


 

زیر خاکستر ذهنم باقی است

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگار است ز عشقی سوزان

که بود گرم و فروزنده هنوز

عشق ، همانگونه که بنیان مرا سوخت و خاکستر کرد

غرق در حیرتم از اینکه چرا ، مانده ام زنده هنوز ؟ !

گاه گاهی که دلم میگیرد ، پیش خود میگویم ،

آنکه جانم را سوخت ، یادی آرد ، از این بنده هنوز ؟

مرگ صد بار، بِه از ، بی تو بودن باشد ،

 گفتم از عشق تو من خواهم مرد ،

چون نمردم ، هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گرچه از فرط غرور ، اشکم از دیده نریخت ،

بعد تو لیک پس از آن همه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سال هاست که از دیده برفتی لیکن

دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا دست ایام ورق ها زده است

زیر بار غم عشق ، قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما . . .

همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق ، دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقی است

آتشی سرکش و سوزنده هنوز . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 0:38 توسط نوشین |


کاشکی ندونی وقتی که میرم

کاشکی ندونی بی تو میمیرم

 مرگ قناری دیدن نداره

گلی که خشکید چیدن نداره

میرم از اینجا وقتی که خوابی

من اهل خشکی تو اهل آبی

این نامه از دختر کویره

وقتی میخونیش که خیلی دیره

میرم از اینجا با پای خسته

با چشمی گریون قلبی شکسته

بغضی هنوزم مونده تو سینه

 دوری چه سخته قسمت همینه

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 15:58 توسط نوشین |


چه سخت است سکوت وانتظار

سکوت در برابرعشق تو

انتظاری مبهم به دنبال اشاره ای از چشمانت

لحظه ها نمی گذرند

انگار زمان ایستاده است

و فقط من

در این خلوت پر از فریاد وخواستن

در انتظار آینده تنها مانده ام

شبهایم بدون مهتاب است

و آسمان چشمانم در غم عشقت بارانی ست

اما قلبم تنها به امید دیدنت می تپد

عاشقت گشته ام اما هرگز نخواستی بدانی

و در برابر فریب رقیبم چه آسان

دل را باختی

تو هرگز مرا ندیدی

یا نه شاید دیدی و در دلت به من خندیدی

و حال من

تنها و عاشق

در نزدیکی تو اما فرسنگها دور از چشمانت

طعم تلخ انتظار را می چشم

ای کاش می توانستم متقاعدت کنم که

هیچگاه نمیتوانم فراموشت کنم

وای کاش عشق من ، همیشه بر قلبت حاکم بود

طوری که هیچگاه نتوانی فراموشم کنی !

شد کوچه به کوچه جست و جو عاشق او

شد با شب و گریه رو به رو عاشق او

 بنگر که حکایتم شنیدن دارد

من عاشق او گشتم و او عاشق او ... !

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 0:2 توسط نوشین |


+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 12:56 توسط نوشین |


 

به که گویم غم این قصۀ ویرانی خویش

غم شبهای سکوت و دل بارانی خویش

گله از هیچ ندارم نکنم شکوه از او

که شدم بندۀ پا بسته و سودایی خویش

به کدامین گنه این گونه مجازات شدم

همه دم نالم و سوزم ز پشیمانی خویش

من از این پس شده ام راوی و گویم همه شب

غزل چشم تو و قصۀنادانی خویش

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 12:55 توسط نوشین |


رو دردیوار این شهر ،همش از تو یادگاره

تو این کوچه تاریک منو تنها نمی زاره

یاد حرفهای قشنگت که توقلبم لونه می کرد

یاد دل تنگیهای چشات که منو بهونه می کرد

میزنه آتیش به جونم پس کجای مهربونم

آخه من ترانه هامو واسی کی پس بخونم

دل من هواتو کرده اخ کجای نازنینم

کاشکی بودی و میدیدی بی تو تنهاترینم

تو این بازی که ساختی من همه هستی ام را باختم

زیر پات گذاشتی آخر ، عشقی که من از تو ساختم

اگه تو دوستم نداشتی از دلم خبر نداشتی

دلت از سنگ شده انگار که منو تنها گذاشتی 

 میزنه آتیش به جونم پس کجای مهربونم

آخه من ترانه هامو واسی کی پس بخونم

دل من هواتو کرده اخ کجای نازنینم

کاشکی بودی و میدیدی بی تو تنهاترینم

می نشینم منتظراینجا تا تو برگردی دوباره

تا بشینی پای حرفهام بریم تا ماه و ستاره

میدونم می آیی یه روزی یه روزی که خیلی دیره

یه روزی که دل شکسته است سر این کوچه می میره

میزنه آتیش به جونم پس کجای مهربونم

آخه من ترانه هامو واسی کی پس بخونم

دل من هواتو کرده اخ کجای نازنینم

کاشکی بودی و میدیدی بی تو تنهاترینم

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 12:51 توسط نوشین |


بي تو طوفان زده ي دشت جنونم

صيد افتاده به خونم

تو چنان مي گذري غافل از اندوه درونم ؟

بي من از کوچه گذر کردي و رفتي

بي من از شهر سفر کردي و رفتي

قطره اي اشک درخشيد به چشمان سياهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم !

تو نديدي ٬نگهت هيچ نيفتاد به راهي که گذشتي

چون در خانه ببستم ، دگر از پاي نشستم

گوئيا زلزله آمد،گوئيا خانه فرو ريخت سر من

بي تو من در همه شهر غريبم ،بي تو کس نشنود

 ازاين دل بشکسته صدايي بر نخيزد دگر از

 مرغک پر بسته نوايي،تو همه بود و نبودي

تو همه شعر و سرودي ، چه گريزي ز بر

 من ،   که زکويت نگريزم

گر بميرم زغم دل ، به تو هرگز نستيزم

من و يک لحظه جدايي ؟

 نتوانم . . . . نتوانم 

بي تو من زنده بمانم..

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:21 توسط نوشین |


تو غریبه من یه عاشق که برات دل نگرونه

فاصله بین من و تو اززمین تا آسمونه

روزای خوبه گذشته کاشکی بر میگشت دوباره

شبای سرد جدایی باز میشد پراز ستاره

کاش میدیدم که نگاهت پر عشقه مهربونه


از لب تو میشنیدم غزلای عاشقونه

تن من پر از شکایت دل من پر از حکایت


من میخواستم با تو باشم برسم تا بی نهایت


تو هنوز تو آسمونی من زمینم که اسیرم

من بازم در انتظارم که نفس از تو بگیرم 

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:20 توسط نوشین |