تبليغاتX
دریای غم فرزاد

غــــــم هجـــــرانی کشــــیــدم که مپـــــرس


اوج بهار داغ خزانــــی چشیدم که مپـــــرس



بلبــــل خــــوش آواز باغ و بوســــتان بـــــودم


ز تیغ کینــــه زخمــی خـــوردم که مپـــــرس



چکــــاوکـــــم ســر و جـــــــــان شـور پــرواز


چنـــان صیــد صیادی گشتــم که مپـــــرس



از ازل عشـــــــــــق آمیـــزه ی حیاتـــــم بود


ز کوی یــــار رنج فــراغی بردم که مپـــــرس



به چشــــــم رقیبـــان ز هـــــر ســـر بــودم


ز چشم شوم زهر چشمی دادم که مپرس



قافیه ساختم زِ غم و رنج و فراغ و اسیری


فقط خدا داند چه رازِ دلی دارم که مپــــرس



تا این غزل همانند غزل های دیگـــــرم شود


چنـــــان قافیـــه ای بـاختــــم که مپـــــرس



حکایت هجــرانپیمـــان چه غریبانه اســت


از او روایــت پر دردی ساخـتم که مپـــــرس

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 14:29 توسط نوشین |


 

آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ


اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ


شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد


گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ


کرده‌ای عهد که بازآیی و ما را بکشی

 
وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ


رفتی و باز نمی‌آیی و من بی تو به جان


جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ


وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی


گرچه مستوجب سد گونه جفایی، بازآ

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 14:55 توسط نوشین |


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:31 توسط نوشین |


رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق

تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت

بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس 

تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم 

وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو  به صد تا دریا نمی دم

یه لحظه با تو بودنو  به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم

قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 12:44 توسط نوشین |


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 11:39 توسط نوشین |


 

ستاره دیده فروبست و آرمید بیا


شراب نور به رگ های شب دوید بیا


ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت


گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا


شهاب ِ یاد تو در آسمان خاطر من


پیاپی از همه سو خطّ زر کشید بیا


ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم


ز غصّه زنگ من و رنگ شب پرید بیا


به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار


بهوش باش که هنگام آن رسید بیا


به گام های کسان می برم گمان که تویی


دلم ز سینه برون شد ز بس تپید بیا


نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت


کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا


امیدِ خاطر ِ نوشین ِ دل شکسته تویی


مرا مخواه از این بیش ناامید بیا

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:55 توسط نوشین |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 10:58 توسط نوشین |


رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟


آن رفته ی شکسته دل بی قرار کو؟


چون روزگار غم که رود رفته ایم و یار


حق بود اگر نگفت که آن روزگار کو؟


چون می روم به بستر خود می کشد خروش


هر ذرّه ی تنم به نیازی که یار کو؟


آرید خنجری که مرا سینه خسته شد


از بس که دل تپید که راه فرار کو؟


آن شعله ی نگاه پر از آرزو چه شد؟


وان بوسه های گرم فزون از شمار کو؟

 
آن سینه یی که جای سرم بود از چه نیست؟


آن دست شوق و آن نَفَس پُر شرار کو،


رو کرد نوبهار و به هر جا گلی شکفت


در من دلی که بشکفد از نوبهار کو؟


گفتی که اختیار کنم ترک یاد او


خوش گفته ای ولیک بگو اختیار کو؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 10:53 توسط نوشین |


a_k.gif

guldonen.gifguldonen.gif

seniseviyorum9nx.gif

گل من گوهر من ،کاش اینجا بودی

جان من جوهر من، کاش اینجا بودی

 اگر اینجا بودی ، خانه خاموش نبود

آینه حوصله داشت گل فراموش نبود

وزن قلب سنگینم ، غربت آهنگ نبود

ساعت دیواری خسته از زنگ نبود 

کاش اینجا بودی

با تو بودن ای کاش، تا ابد ممکن بود

 لحظه های دیدار، تا ابد ساکن بود

 اگر اینجا بودی، زندگی وسعت داشت

غزل ناممکن، به قلم رغبت داشت

کاش اینجا بودی

 

کمترین پیدایی،دوری و اینجایی

من که با تو هستم،تو چرا تنهایی

باهمه دوری ما،اینهمه فاصله ها

همه جا سرشار ،از هوایت اینجا

گل من گوهر من ،کاش اینجا بودی

                 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 10:41 توسط نوشین |


اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد.  وبساز www.wbs.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد.  وبساز www.wbs.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد.  وبساز www.wbs.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد.  وبساز www.wbs.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد.  وبساز www.wbs.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد.  وبساز www.wbs.sub.ir

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 14:5 توسط نوشین |



قفس داران سکوتم را شکستند

 دل دائم صبورم را شکستند

 به جرم پا به پائي عشق رفتن

 پرو بال عبورم را شکستند

مرا از خلوتم بيرون کشيدند

 چه بي پروا حضورم را شکستند

 تمنا در نگاهم موج مي زد

 ولي روياي دورم را شکستن

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 13:48 توسط نوشین |


اين دل عاشق و دلتنگ تو را ميخواند


ميزند سر به گل و سنگ تو را ميخواند


روز و شب خواب تو بينم كه ز تو بازآيي


ميزند غم به دلم چنگ ، تو را ميخواند


هر نفس هر دم و هر بازدمم زخمه توست


ميزند ضجه ، هر آهنگ تو را ميخواند


بي تو در دل من زلزله اي بر پا شد


اين گل پر پر خوش رنگ تو را ميخواند


خانه كوچك قلبم به خدا جاي تو است


اين دل ناخوش دلتنگ تو را ميخواند

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 15:7 توسط نوشین |


هر لحظه کـــه تــو فکرتم

گــريه امــونم نميده

غم ميشينه رو آينه

گـريه امـــونم نميده

از روزي کـــه نديـدمت

دلتنــگ چشمــاي توام

نمي دونم چه حسيه

بي تاب دستهـــاي توأم

تيـک تيــک ساعت اتاق

صــداي قلبتــو داره

گلــدون پشت پنجــره

تــو رو به يــادم مياره

ميپيچه عطر نفسهات تو هر کجاي اين خونه

از دوري و نبودنت

دلــم چـه تنهــا مي مونه

وقتي نباشي پيش مــن قلبم ترک ور ميداره !

يــواش يــواش ميشکنه و اشـک منو در مياره ....

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 14:24 توسط نوشین |


نوشتی که دیگه منو نمی خوای

دیگه نیازی تو به من نداری

نوشتی که لنگه ی من زیاده

واسه همین دیگه دوستم نداری

واست نوشتم که دیونتم من

تورو خدا نگو منو نمی خوای

به من نگو لنگه ی من زیاده

نگو دیگه سراغ من نمیای

نوشتی که همش یه بازی بوده

یه بازی قشنگ بچگونه

خواستی ازم که عاشقت نباشم

من برم از یاد تو بی نشونه

واست نوشتم که چه زود خراب شد

قصر قشنگ عشقو عاشقیمون

به جز یه مشت خاطره ی خیالی

از اون روزای خوب چی موند برامون

نوشتی که دیگه اسمتو نیارم

حتی تورو به یاد خود نیارم

عکسی که از چشات گرفته بودم

دیگه توی قاب دلم نذارم

واست نوشتم که خدا نبخشه

کسی رو که تورو ازم جدا کرد

تموم مهربونیاتو دزدید

با بازی هاش شیطونو آشنات کرد

نوشتی که دوست نداشته باشم

اینم یه جور بازی روزگاره

تا ابدم که منتظر بمونم

این انتظار فایده ای نداره

واست نوشتم برو به سلامت

اما نرو از توی خاطراتم

اینم بگم شاید دلت بلرزه

که تا ابد من خاک زیر پاتم

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 9:44 توسط نوشین |


دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی

صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین

 ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی

میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم

چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی

تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند

به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی

دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل

درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی

هماره قلب بیمارم به یاد توشود روشن

چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 16:6 توسط نوشین |


+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:56 توسط نوشین |


کاش ای تنها امید زندگی

می توانستم فراموشت کنم

یا شبی در آتش سوزان دل

در لهیب سینه خاموشت کنم

کاش احساس نیاز دیدنت

از وجودم چون وجودت دور بود

در دلم آتش نمی زد آن نگاه

کاش آن شب هر دو چشمم کور بود

کاش آن شب در گلستان خیال

ای گل زیبا نمی چیدم تو را

تا نمی رم در خزان آرزو

کاش هرگز من نمی دیدم تو را

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:47 توسط نوشین |


  به سوی تو


  به شوق روی تو


  به طرف کوی تو


  سپیده دم آیم


  مگر تو را جویم


  بگو... کجایی؟


  نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم


  ببین چه بی پروا ره تو می پویم


  بگو... کجایی؟


  کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم


  به غیر نامت کی نام دگر ببرم


  اگر تو را جویم، حدیث دل گویم


  بگو... کجایی؟


  به دست تو دادم دل پریشانم


  دگر چه خواهی؟


  فتاده ام از پا


  بگو که از جانم دگر چه خواهی؟


  یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من


  دگر چه پرسی ز حال من؟


  تا هستم من اسیر کوی توام، به آرزوی توام


  اگر تو را جویم حدیث دل گویم


  بگو... کجایی؟


  به دست تو دادم دل پریشانم


  دگر چه خواهی؟


  فتاده ام از پا


  بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:29 توسط نوشین |


 

 

بعد از تو دلم هميشه گريان باشد

چون موج اسير خشم طوفان باشد

بعد از تو شود نگاه من خشک به در

تنها و غمين و بی نگهبان باشد

بعد از تو دگر نمی پذيرم دل را

دل را هوس هميشه نالان باشد

آن موی سيه چشم خمار آلودت

من باشم و اين قلب پريشان باشد 

 

به دل هست مرا غم که گفتن ندارد

 
چه گویم از این غم شنفتن ندارد

 
که گوید که با کس غم دل توان گفت


از این غم چه گویم که گفتن ندارد

 
ببین غنچه ی خنده روی لب من

 
که بی رویت ای گل شکفتن ندارد

 
نشسته غبار غمت بر دل من

 
غبار غم عشق رفتن ندارد

 
شبی نیست کاید بچشمم دمی خواب

 
که شب بی خیال تو خفتن ندارد

 

آخر دل مرا تو فنا کردی و رفتی

بيهوده مرا چشم براه کردی و رفتی

آن کاخ اميدی که بنا کردم از عشقت

خاکستری از آن تو بپا کردی و رفتی

تو که دانی همه ترس من از هجر تو بود

پس چرا شهر دلم را رها کردی و رفتی

در توانم نبود دوری و هجر تو عزيز

گو که خواب است که اينگونه جفا کردی و رفتی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 15:17 توسط نوشین |


 

 

آه,عاشقی را در نگاهش یافتم


عشق را در خنده هایش یافتم


عاشقم کرد وقلبم را درید


من را رسوا کرد و از من دل برید

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 11:4 توسط نوشین |


            

وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه می زنه
همه ی غصه های دنیا توی سینه ی منه

توی قطره های بارون می شکنه بغض صدام

دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمی خوام
پشت این پنجره می شینم و آواز می خوونم

منتظر واسه رسیدنت توی بارون می موونم
زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره
منم عاشق ترم انگار وقتی بارون می باره
بعضی وقتا که می آیی سر روی شونه م می زاری

تمام غصه ها رو از دل من بر می داری
 

اما این فقط خوابه، خواب پشت پنجره
وقت بیداری بازم غم می شینه توی حنجره

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 16:41 توسط نوشین |


 

                 اگه خرابي خرابتم


                  اگه مستي شرابتم


                  اگه هستي كنارتم


                 اگه نيستي به يادتم

  

کسی چون تو مرا غريب و تنها نگذاشت


 اين گونه در التهاب فردا نگذاشت


سوگند نمی خورم ولی باور کن...


 کسی چون تو به خلوت دلم پا نگذاشت

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 12:5 توسط نوشین |


 

 

عــاقبت روز وداعش سر رسیــد

خون دل از دیدگــان من چکیـــد

در نگاهش مهربانـــی بودوبس

عاشقـــی با هم زبانـــی بودو بس

اگــرچه لب بربستــه بود از گفتگو

در درونش ناله بودو هـــای هو

با سکوتش گــریــه را بیچاره کرد

اشک غــم را بی دل و اواره کرد

مانده بود خیـــره در چشمــان او

بی صـــدا بود و ولی حیـــران او

کاش فریادی ز دل بیرون شدی

لیلــــی من از جنون مجنون شدی

گــریه میکردم بدون اشک واه

ناله ها در سینــه اما با نگاه

دست خود اهستـــه او بالا گرفت

از دل مجنون دل لیـــلا گرفت

گوشه چشمش روان شد چشمـــه ای

چشمه را در چشم لیــلا دیده ای...؟

دل ز کف دادم منم گریـــان شدم

همنوا با اشک او نـــالان شدم

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 14:33 توسط نوشین |


 

چقدر عالی آدم یه نفر دوس داشته باشه

 

ولی به اون دسترسی نداشته باشه

 

چون تا همیشه عاشق اون میمونه

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 10:9 توسط نوشین |